این روزها حالم اصلا خوب نیست داداش
صبحها شرکت ، دادگاه ، شورا ، زندان، پست بین الملل، حسابداریزندان و باز هم زندان و باز هم زندان
هیچی سرجاش نیست داداش
برگرد
من اونقدر قوی نیستم ، من هر جا که تو باشی هم سلولی تو میخوام باشم
هیچ دانی ز چه در زندانم ؟دست در جیب جوانی بردم
ناز شستی نه به چنگ آورده ناگهان سیلی ی سختی خوردم
من ندانم که پدر کیست مرایا کجا دیده گشودم به جهان
که مرا زاد و که پرورد چنینسر پستان که بردم به دهان
هرگز این گونهٔ زردی که مراست لذت بوسهٔ مادر نچشید
پدری ، در همهٔ عمر ، مرا دستی از عاطفه بر سر نکشید
کس ، به غمخواری ، بیدار نماند بر سر بستر بیماری من
بی تمنایی و بی پاداشی
برچسب: داداش, نویسنده: کیان صالحپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:15